خرید بک لینک
آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.باغ بی برگی،روز و شب تنهاست،با سکوت پاکِ غمناکش.سازِ او باران، سرودش باد.جامه اش شولای عریانی‌ست.ورجز،اینش جامه ای باید . بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد .باغبان و رهگذران نیست .باغ نومیدانچشم در راه بهاری نیستگر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .باغ بی برگیخنده اش خونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران سامانی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 3:22

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم   ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر   سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم   طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم   غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم   قد برافراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را   یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهرهی شهر مشو تا ننهم سر در کوه   شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس   تا به خاک در آصِف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی   من از آن روز که دربند توام آزادم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران سامانی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 10:44

دیری است دلم در به در و خانه به خانه تا کی، به که یابد ز تو ای عشق نشانه دانی که چه ئی از پس این در به دری ها؟ خواب سحری در پی کابوس شبانه از خون دلم بر ورق جان کلماتی است پیکی که دلم سوی تو کرده است روانه با شور تو، خون می زند از سینه برونم چون ساقه که بشکافدش از پوست، جوانه خواهم که چو ققنوس بسوزم به لهیبت چون میکشی ای آتش خوش سوز زبانه تا بگذرم از صافی بی غشّ، تو خوش باد بیگانه شدن از همگان جز تو یگانه من دانم و تو، ای زده قُفلی به دهانم ! آن قصّه که ز اغیار شنیدیّ و زما نه بارت که فلک نیز نیارست کشیدن من می برم ای عشق سبک بار به خانه. "حسین منزوی" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران سامانی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 13:30

آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.باغ بی برگی،روز و شب تنهاست،با سکوت پاکِ غمناکش.سازِ او باران، سرودش باد.جامه اش شولای عریانیست.ورجز،اینش جامه ای باید .بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد .باغبان و رهگذران نیست .باغ نومیدانچشم در راه بهاری نیستگر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .باغ بی برگیخنده اش خونیست اشک آمیزجاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.پادشاه فصلها ، پائیز ...مهدی اخوان ثالث ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران سامانی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 13:30

صفحه بندی